دعا کن مرا
اولین روز سال که مادر شوهر خاله شوهرک فوت کرد.رفتیم واسه خاکسپاری من های های اشک
ریختم.شوهرک میگه مگه می شناختیش؟می گم نه اما دلم سوخت.از خدا می خوام هیچ وقت منو با از دست دادن عزیزام امتحان نکنه.
اواخر فروردین مادر بزرگ شوهرک افتاد بیمارستان تا همین 2 روز پیش.بازم من دلم سوخت واسش.شوهرک میگه بچه های خودش دلشون واسش نمی سوزه از خدا شونه زودتر بره اونوقت تو نشستی غصه می خوری؟
چند وقت پیش هم که جواب طب صنعتی شوهرک اومد و باز هم اون مشکل قبلی(هما چوری)برگشته بود و این چند وقت زندگی واسم جهنم شده
.نمی دونم من که بجز سلامتی از خدا هیچی نمی خوام.نه پول،نه مقام و نه ... اما نمی دونم چرا همینم دست و دلش می لرزه بهم بده.انگار اون برنامهه راست میگفت زبون اهل بهشت عربیه.
هر چند مسخره به نظر میاد
به شوهرک میگم این خدا چرا حرف منو نمی فهمه؟میگه کفر نگو.میگم خوب کلی بهش گفتم هر بلایی می خوای سر من بیار اما به بقیه کاری نداشته باش.میگه می خواد امتحانت کنه.میگم حالا نمیشه یه جور دیگه امتحان کنه؟مثلا بی پولمون کنه؟میگه خوب باید اذیت شی و تحمل کنی اونوقت سر بلند از امتحانش بیرون میای.میگم حالا این همه آدم رو به حال خودشون گذاشته یکیشم من.چی میشه چوب جادوشو بچرخونه
این چند تا گلبول مزخرف رو از آزمایشت بندازه بیرون؟و شوهرک که دیگه نمی دونه
چی بگه مستاصل خودش رو به یه کار دیگه سرگرم میکنه که قیافه باد کرده منو نبینه.
تو رو خدا هی نگید کفر نگو.توکلت بخدا باشه.دعا کن.نذر کن و از این حرفا.همه این کارا رو کردم.
این روزا حتی حوصله گیر دادن به رفتار مادر شوهرک رو هم ندارم.مسخره ست نه؟انگار واسم تفریح بوده.از بیکاریه دیگه.![]()
به شوهرک میگم زنگ بزن شوهر خاله ات بگو یه کار واسه من پیدا کنه.میگه
هنوز که نمردم.نترس تا قبل مرگم یه فکری میکنم.حالا ما معطل حقوق تو موندیم؟میگم من دارم تو خونه می پوسم
.بیرون باشم هی فکر و خیال نمی کنم.میگه دخترک گناه داره.نمی خوام بفرستمش جایی تا تربیت غلط داشته باشه.مادر باید بالا سرش باشه.هی بره این ور و اونور مریض میشه.تربیتش اشتباه میشه.مادرایی که بچه شون رو این طرف و اونطرف دست همه می سپارن بی مسولیت هستند.بچه نباید مثل علف هرز بزرگ شه.میگم نه حالا من تمام وقت دارم بهش آموزش میدم؟میگه خیلی فرق میکنه مادر بالای سرش باشه تا زیر دست غریبه بزرگ شه.و باز هم من به پوسیدن خودم ادامه میدم
تو رو خدا فقط برامون دعا کنید.همین و همین.
پی نوشت:رفتیم مهمونی دخترک چندتا میوه انداخت زمین
مادر شوهرک
:دددددددددددد نکننننننننننن دختر بددددددددددد و در ادامه رو به جمع:همیشه می گفتم چطور بعضیا بچه هاشون از این کارا می کنن دعواشون نمی کنن.نمی گن نکن
مادر شوهرک موقع برگشت در ماشین:دختر بد دیگه دوستت ندارم
من رو به شوهرک
:خوشم نیومد مامانت اینجوری گفت.بچه ام می فهمه.تو روحیه اش تاثیر میذاره.خوب کوچیکه دیگه.همه درک می کنن.کار بدی نکرد.
و شوهرک با نگاه فاتحانه
:بهش تذکر میدم.همینه که میگم مادر باید بالا سر بچه باشه.همین نکات ریز تربیت بچه ست

.پ.ش که از دم منکر همه چیز شده بود و گویا ایشون اوستا عبدا... یی رو پدا کرده بودن که من باید به عالم خواب یا عوالم دیگر
ایشان را میدیده ام که متاسفانه از اقبال بدم ندیده بودم و مهمتر از همه اینکه این اوس عبدا... محترم درد ماشین رو هم پیدا کرده بودند.بهر حال پ.ش باید منو ببخشه که بنده نه خوابهایم به ایشان می ماند و نه در ماوراء سیر می کنم
.بخاطر اینکه این دفعه بر خلاف سابق دست رد به سینه اش زدم و گفتم برنامه غذاییش بهم میریزه.
نمی دونم اصلا چرا می نویسم.خوب این یه مسئله شخصیه اما واقعا نمی دونم چرا.

مامانم تا اندازه ای که در توانش بود برامون کم نذاشت اما خوب جبر روزگار باعث شد ماها متفاوت از بچه هایی که پدر و مادر بالا سرشون بود بار بیایم.یه جوری مستقل یا مغرور یا متکی به خود.نمی دونم اسمش رو چی بذارم.مثلا یادمه روزی که کنکور دانشگاه آزاد داشتم خودم تک و تنها پا شدم رفتم شهرضا و وقتی برگشتم ساعت ۹:۳۰ شب بود
(کنکور عصر برگزار میشد)اما مثلا همین آقای شوهرک تا سال اول دانشگاه مامی و ددی میرفتن دنبالشون
حالا فکر کنید من با این روحیه سخت امروز وسط خیابون(البته پشت فرمون.زیاد دلتون نسوزه کسی ندید.چون من اصولا اهل ضجه زدن و هق هق کردن نیستم فقط اشک از چشمم میاد
.چه با کلاس) از غصه بزنم زیر گریه
:نه فقط عیبشو بگید
:باشه
.زنگیدم به پ.ش و ریز مکالمات


کلی دلیل آوردم که بخاطر تکه کلام خودمه و شما به بزرگواری خودتون ببخشید.خلاصه از اون روز دیگه به تک تک جملات من حساس شده.زنگ زدم میگم امروز دخملی رو ندیدید اگه دوست دارید بیارمش یه نیم ساعت پیشتون.م.ش:ههه اگه دوست داریم؟نه دوست نداریم(تو دلش حتما:تو اینقدر احمقی که ما که قربون صدقه اش میریم نمی فهمی دوستش داریم یا نه؟).منم طبق معمول به روی خودم نیاوردم گفتم پس حتما میارمش و باز من احمق:اگه دوست دارید و جایی کار ندارید دخملی رو می خوام ببرم شهر بازی بیایید.م.ش:ههه نه دوست نداریم و باز هم من خر خر خر خوب پس چه ساعتی بریم؟
.هر وقت اینجاست عقربه های ساعت انگار دنبال هم گذاشتن.زمان سریع میگذره و میره و من مدام افسوس لحظات از دست رفته رو می خورم اما وقتی نیست انگار به عقربه ها وزنه آویزون کردن.کلی میگذره اما تازه یک دقیقه ست که گذشته
.آخه هر وقت از ماموریت میاد یه شکل دیگه شده کلی هم مودب.منم یه عالمه سوال ازش می پرسم ببینم خودشه یا نه.اگه سر بلند از بین اون همه سوال بیرون بیاد اونوقت جایزه اش یه ماچ مالی آبداره
.

.(البته ما کلا از این شعار ها زیاد میدیم ولی خوب به موقع خرج می کنیم و هر وقت لازم باشه یه کمی هم سعی می کنیم پس انداز برای کوری و پیری داشته باشیم.البته خیلی مواقع هم اگه چیزی بمونه پس انداز میشه) خلاصه چند وقت پیش شوهرک گفت می گم خانومک نظرت چیه ماشین رو عوض کنیم؟منم که طبق معمول عادت به تغییر اوضاع ندارم گفتن خوب این که داره کارمون رو راه میندازه بیچاره تا حالا هم که خرجی برامون نداشته(من به این ماشینه عین بچم نیگا میکنم.آخه یه یه دو ماه بعد ازدواجمون به جمعمون اضافه شد.مخض اطلاع اسمشم هوشنگه
.خلاصه بنده چون بچه ج ن گم یه لیست چ ن گ آماده کردم که اگه غافلگیر شدم خدای نا کرده دست مبارک تو حنا نمونه و سریع السیر مایحتاج رو جمع کنم برم جای امن