تبليغاتX
خانومک و شوهرک نامه

خانومک و شوهرک نامه

دعا کن مرا

سلام.دلم نمی خواست اولین پست بهاری امسال رو اینجوری شروع کنم.می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست.راستش این چند وقته غم رو دلم قلنبه شده.امیدوارم تا آخر سال اینجوری نباشه.خیلی این روزا کم طاقت شدم.بغض تو گلوم گیر کرده.

اولین روز سال که مادر شوهر خاله شوهرک فوت کرد.رفتیم واسه خاکسپاری من های های اشک ریختم.شوهرک میگه مگه می شناختیش؟می گم نه اما دلم سوخت.از خدا می خوام هیچ وقت منو با از دست دادن عزیزام امتحان نکنه.

اواخر فروردین مادر بزرگ شوهرک افتاد بیمارستان تا همین 2 روز پیش.بازم من دلم سوخت واسش.شوهرک میگه بچه های خودش دلشون واسش نمی سوزه از خدا شونه زودتر بره اونوقت تو نشستی غصه می خوری؟

چند وقت پیش هم که جواب طب صنعتی شوهرک اومد و باز هم اون مشکل قبلی(هما چوری)برگشته بود و این چند وقت زندگی واسم جهنم شده.نمی دونم من که بجز سلامتی از خدا هیچی نمی خوام.نه پول،نه مقام و نه ... اما نمی دونم چرا همینم دست و دلش می لرزه بهم بده.انگار اون برنامهه راست میگفت زبون اهل بهشت عربیه.هر چند مسخره به نظر میاد

به شوهرک میگم این خدا چرا حرف منو نمی فهمه؟میگه کفر نگو.میگم خوب کلی بهش گفتم هر بلایی می خوای سر من بیار اما به بقیه کاری نداشته باش.میگه می خواد امتحانت کنه.میگم حالا نمیشه یه جور دیگه امتحان کنه؟مثلا بی پولمون کنه؟میگه خوب باید اذیت شی و تحمل کنی اونوقت سر بلند از امتحانش بیرون میای.میگم حالا این همه آدم رو به حال خودشون گذاشته یکیشم من.چی میشه چوب جادوشو بچرخونه این چند تا گلبول مزخرف رو از آزمایشت بندازه بیرون؟و شوهرک که دیگه نمی دونه چی بگه مستاصل خودش رو به یه کار دیگه سرگرم میکنه که قیافه باد کرده منو نبینه.

تو رو خدا هی نگید کفر نگو.توکلت بخدا باشه.دعا کن.نذر کن و از این حرفا.همه این کارا رو کردم.

این روزا حتی حوصله گیر دادن به رفتار مادر شوهرک رو هم ندارم.مسخره ست نه؟انگار واسم تفریح بوده.از بیکاریه دیگه.

به شوهرک میگم زنگ بزن شوهر خاله ات بگو یه کار واسه من پیدا کنه.میگه هنوز که نمردم.نترس تا قبل مرگم یه فکری میکنم.حالا ما معطل حقوق تو موندیم؟میگم من دارم تو خونه می پوسم.بیرون باشم هی فکر و خیال نمی کنم.میگه دخترک گناه داره.نمی خوام بفرستمش جایی تا تربیت غلط داشته باشه.مادر باید بالا سرش باشه.هی  بره این ور و اونور مریض میشه.تربیتش اشتباه میشه.مادرایی که بچه شون رو این طرف و اونطرف دست همه می سپارن بی مسولیت هستند.بچه نباید مثل علف هرز بزرگ شه.میگم نه حالا من تمام وقت دارم بهش آموزش میدم؟میگه خیلی فرق میکنه مادر بالای سرش باشه تا زیر دست غریبه بزرگ شه.و باز هم من به پوسیدن خودم ادامه میدم

تو رو خدا فقط برامون دعا کنید.همین و همین.

پی نوشت:رفتیم مهمونی دخترک چندتا میوه انداخت زمین

مادر شوهرک:دددددددددددد نکننننننننننن دختر بددددددددددد و در ادامه رو به جمع:همیشه می گفتم چطور بعضیا بچه هاشون از این کارا می کنن دعواشون نمی کنن.نمی گن نکن

مادر شوهرک موقع برگشت در ماشین:دختر بد دیگه دوستت ندارم

من رو به شوهرک:خوشم نیومد مامانت اینجوری گفت.بچه ام می فهمه.تو روحیه اش تاثیر میذاره.خوب کوچیکه دیگه.همه درک می کنن.کار بدی نکرد.

و شوهرک با نگاه فاتحانه:بهش تذکر میدم.همینه که میگم مادر باید بالا سر بچه باشه.همین نکات ریز تربیت بچه ست

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 16:34  توسط خانوم خونه  | 

موندن یا نموندن مسئله اینست

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 0:27  توسط خانوم خونه  | 

ب ی ا ن ی ه ش د ی د ا ل ح ن ع ل ی ه خانواده شوهرک

سلام.این روزا به این نتیجه رسیدم که تا اندازه ای که می تونم خوب و خوشبین باشم به همون اندازه هم می تونم بد و بسیار بد و بد بین باشمو این رو مدیون افرادی جزء خانواده شوهرک نیستم.

پیرو بحث تعمیر ماشین و تولد دخملی اینکه طی تماسهایی که من و خانواده شوهرک با ایشون داشتن متوجه شدم عجب زیر آبهایی که برایم زده نشده.پ.ش که از دم منکر همه چیز شده بود و گویا ایشون اوستا عبدا... یی رو پدا کرده بودن که من باید به عالم خواب یا عوالم دیگر ایشان را میدیده ام که متاسفانه از اقبال بدم ندیده بودم و مهمتر از همه اینکه این اوس عبدا... محترم درد ماشین رو هم پیدا کرده بودند.بهر حال پ.ش باید منو ببخشه که بنده نه خوابهایم به ایشان می ماند و نه در ماوراء سیر می کنم

و اما بشنوید از زیر آبها که البته نیازمند مقدمه ای بس کوتاه است

۵ شنبه موزخ ۲۹ مهر ۸۹ بعد از اینکه دوان دوان پله های منزل رو طی نمودم سراغی از تلفن گرفتم و چشممان به شماره منزل م.ش وشن گشت.طی تماس بنده با ایشون مکالمه زیر رد و بدل شد

(که البته ایکاش جفت دستام میشکست و به یاری هم شماره این خانوم رو نمیگرفتیم)

من:سلام و احوال پرسی متداول.گویا تماس گرفته بودید.پس تشریف نیاوردید اینطرفا(معمولا هر وقت خواهرم میاد یا ما به اونا سر می زنیم و یا بالعکس)

م.ش:نفس نفس میزنی؟

من:تازه رسیدم.هنوزم لباسامو عوض نکردم.گفتم تا دیر نشده زنگ بزنم.

م.ش بعد از راحت شدن از فهمیدن علت نفس نفس زدن:ما که می خواستیم بیایم.شما نبودین

من:خوب فردا بیاین

م.ش:وااااااااااااااییییییی نه یه کپه کار دارم.کارای مامان جون(مامانش)کلی مونده.شب هم که باید برم بخوابم( هرشب یکی از بچه های این نن جون مذکور میرن پیشش بخوابن)

من:خوب پس فردا که تولده تشریف بیارید در خدمتتون باشیم.خوشحال میشیم

م.ش:شنبه میایم

و من بعد از قطع تماس رو به خواهری و مامانی:این چرا اینقدر سرد برخورد کرد؟و مامانی و خواهری  و و من در تماس با شوهرک:طی توضیحات مکالمه.حتما مامانت ناراحت شده برنامه اش بهم ریخته خواسته بیاد خونمون نشده و من نبودم

و شوهرک:نه بابا چه ربطی داره.هر کی زندگی خودشو داره.نمیشه که بخاطر دیگران بشینی تو خونه که

و من:امیدوارم اما کاش ازش می پرسیدی و شوهرک طبق معمول یادش رفت

خوب مقدمه تموم شد فکر کنم

م.ش در تماس با پسرش:سلام پسر گل قند نباتم.شکلاتم شکلاتم.این خانومت ما رو انگار دیگه دوست نداره.اینقدر سرد برخورد میکنه.قبلا کلی قسم و آیه میداد من برم خونشون اما ایندفعه نداد.روز تولد هم ما رو تحویل نگرفتن ما یه گوشه واسه خودمون نشسته بودیم(حالا فکر کنید حال و پذیرایی منزل ما با احتساب راهرو ها ۴۵ متر مربع بیشتر نیست) و من که مثل دخترم دوستش داشتم(احتمالا الان دیگه نداره) و ال و بل و جیمبل

روز تولد هم که به قول خود اصفهانیا ماشالاشون باشٍد هنوز دم در کفشاشو در نیاورده نیومده تو بشینه نفسش تازه بشه:شوما دیگه ما رو فراموش کردید.شوما دیگه ما رو دوست ندارید.پارسال دوست امسال آشنا(والبته در تماس تلفنی که قبل از اومدنشون گرفته بودن مبنی بر اینکه دیر میان و خواهرم گوشی رو برداشته بود این موضوع رو که خواهرت دیگه ما رو فراموش کرده رو به اون هم متذکر شده بود)

ومن:نه خواهش میکنم

و اما امروز بعد از کلی اعصاب خوردی واسه مشکلی که برای دخملی به نظر میاد پیش اومده و من کلی نگرانم و این چند روز فقط کارم گریه شده و امروز مامانم رفته بیمارستان و با کلی خواهش و التماس و پارتی و رشوه تونسته یه نوبت دکتر بگیره(بد بختی دکتره مطب نداره)خانوم خانوما زنگ زده:چیکار کردی؟گفتم بیام بچٍه رو ببرم بیرون استراحت کنی.

آخه زن حسابی تو اینقدر متوجه نیستی من تو این شرایط بیشتر احتیاج دارم کنار بچم باشم؟بیشتر دورم شلوغ باشه؟و احتمالا موضوع جدید اینه که این عروس دیو سیرت ما رو از دیدن نوه مون محروم کرده.بخاطر اینکه این دفعه بر خلاف سابق دست رد به سینه اش زدم و گفتم برنامه غذاییش بهم میریزه.

پی نوشت:خانوم ویترینی مذکور در وب دخترمان کیست و یا چیست؟

عکس فوق تقریبا نمونه یک نوع از خانوم های ویترینی می باشد که عبارتند از لعبت هایی که در کشورهای آلمان و بلژیک و هلند در پشت ویترین مغازه های جینگیلی *به عرض اندام و رفع نیاز جینگیلی می پردازند و در سایر کشورها بصورت کشف نشده باقی می مانند و دل از کف عناصر ذکور سست عنصر و گاها خانوم های همو حینگیلی می برند.

خلاصه اگر دارای افراد ذکور خر کف هستید از هر گونه سفر و به هر دلیلی به این چند کشور خودداری فرمایید.

*جینگیلی عبارت است از فر آیند تشکیل امید های آینده خانواده ها

تذکر مهم:جیگیلی با جینگیلی  دارای معانی متفاوت هستند و کاربرد کلمه جینگیلی بسته به نوع جمله متغیر می باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 13:58  توسط خانوم خونه  | 

دوباره خودم

سلام.نمی دونم اصلا چرا می نویسم.خوب این یه مسئله شخصیه اما واقعا نمی دونم چرا.

این رو هم نمی دونم که چرا هر وقت آدم دلش میگیره هوس نوشتن می کنه یا بسته به اخلاق طرف یه جوری می خواد تخلیه شه.چرا وقتی حالت عادی داریم یا از چیزی خوشحالیم نمی گیم؟چرا عادت کردیم همیشه درموندگی های دیگران رو گوش بدیم؟ولی وقتی کسی خوشحاله بیشتر اوقات از صمیم قلب واسش احساس شادی نمی کنیم و در ظاهر می خندیم و در باطن میگیم کوفتت بشه؟

خوب راستش مقدمه چینی کردم تا باز بچرخم و بچرخم(یا به قول مامانم لِری لِری و بقیه اش هم یادم رفته)بیام سراغ خانواده شوهرک.گفته بودم تازگیا یه کارایی میکنن کفر آدم در میاد اما امروز یه کاری کردند که یه لحظه احساس کردم قلبم خالی شد و احساس در موندگی و غصه کردم.

راستش از وقتی بابام فوت شد مامانم تا اندازه ای که در توانش بود برامون کم نذاشت اما خوب جبر روزگار باعث شد ماها متفاوت از بچه هایی که پدر و مادر بالا سرشون بود بار بیایم.یه جوری مستقل یا مغرور یا متکی به خود.نمی دونم اسمش رو چی بذارم.مثلا یادمه روزی که کنکور دانشگاه آزاد داشتم خودم تک و تنها پا شدم رفتم شهرضا و وقتی برگشتم ساعت ۹:۳۰ شب بود(کنکور عصر برگزار میشد)اما مثلا همین آقای شوهرک تا سال اول دانشگاه مامی و ددی میرفتن دنبالشونconnie_feedbaby.gif حالا فکر کنید من با این روحیه سخت امروز وسط خیابون(البته پشت فرمون.زیاد دلتون نسوزه کسی ندید.چون من اصولا اهل ضجه زدن و هق هق کردن نیستم فقط اشک از چشمم میاد.چه با کلاس) از غصه بزنم زیر گریه.راستش قضیه از این قرار بود که هوشنگ(ماشینمون)تازگیا داره بد قلقی میکنه.اگه استارت بزنی و گاز ندی خاموش میکنه.فیلتر بنزینشم عوض کردم همین ۲ هفته پیش اما خوب مشکل از اونجا نبود.خلاصه امروز دیگه شورشو در آورد.من به دونه باقالیم(دخملی) و آبجیم(آبجی مذکور تو پست قبل.قدم رو چشم ما گذاشتن تشریف آوردن خواهر زادشون رو ببین.ما که صیفی جاتیم و ارزش دیدن نداریم) قول داده بودم عصر ببرمشون گردش.البته طبق معمول به اصرار خودم و دیدم با این ماشین ممکنه به مشکل بر بخوریم.ای کاش دستم می شکست و به پدر شوهرک زنگ نمیزدمآخ

شخص شخیص بنده:سلام(احوال پرسی معمول)یادتونه گفتم ماشین این مشکلو داره.امروز خیلی بیشتر شده و مرتب خاموش میکنه.

پ.ش:خوب ببرش مکانیکی

من:نه گفتم اگه زحمتی نیست زنگ بزنید به اون تعمیر کار سیاره که آشناتونه عیبشو بگید شاید راهنمایی کنه.

پ.ش:نیستش از بهارستان رفته تو جاده شهرضا.نمیاد

منکلافه:نه فقط عیبشو بگید

پ.ش:شمارشو میدم خودت زنگ بزن.چرا نمیبریش این تعمیرگاهه که آخر خیابونه فلانه؟

من:جمعه ست شاید تعطیل باشه.باشه میبرم

پ.ش:می خوای بیام؟

من:میرم اگه باز بود زنگ میزنم بیاید

پ.ش:خوب اگه باز بود خودت ببر دیگه من بیام چیکار؟

منتعجب:باشه

پ.ش:قطع کن یه ۵ دقیقه دیگه تا شمارشو بجورم

بازهم مثل خر راه افتادم به سمت تعمیرگاه و چون ایندفعه جوینده یابنده نبود رفتم دم پمپ بنزین آدرس خواستم و اون آقاهه که بسیار ...تر(واقعا نمی دونم جای ... چی بذارم) از پ.ش بود شماره یه تعمیر کار سیار داد و زنگیدم و از شانس گند من مسافرت بودافسوس.زنگیدم به پ.ش و ریز مکالمات

من:سلام

پ.ش:شمارشو یادداشت کن

من(البته فقط در باطن):ممنون خودم یه تعمیر کار سیار پیدا کردم یه مقدار هم راهنماییم کرد(فاصله من تا پ.ش شاید فقط ۲ دقیقه رانندگی بود)

پ.ش:اِ خوب.حالا کجایی؟خونه ای؟

من:فلان جا.نخیر میخوام با خواهرم برم شهر بچرخیم

پ.ش:ماشین که مشکل داره؟

من:میریم نهایتش وسط راه گیر کردیم زنگ میزنم به داداشم یا مامانم بیان بکسلمون کنن.

پ.ش:خوب برو

و این ۱۰ دقیقه مکالمه بهانه ای شد تا من باز یادم بیاد که نباید به کسی تکیه کنم.باز خودم هستم و خودم و دردونه ای که باید پرورشش بدم و همسری که توی ۱ تا ۲ سال اخیر اغلب سایه اش روی زندگی بوده.هرچند این سایه بهتر از بودن به یه شکل دیگه مثل ... شهافسوس

امروز از خدا خواستم سایه همسرم همیشه بالای سرم باشه.عزت و احترامی که دارم از پرتو اونه.اگه کسی جرات خیلی از کارها رو نداره بخاطر وجود عزیزترینمه.اگه هنوز یه بیمار کامل روانی نشدم از پرتو دلگرمیای جونمه.اونه که هر وقت احساس بی مصرفی و بیهوده بودن یا به قول یه نفر انگل اجتماع شدن میکنم به من امید میده.اونه که سعی کرده واسم بیشتر پدر باشه و من براش مادر بودم تا همسر که بتونه جای کمبود من و من جای مادری که داره اما فکر میکنم نداره رو پر کنیم.اونی که الان میدونم با وجود خستگی و خواب آلودگی الان بیدار یه جای دیگه دنیا منتظر نشسته تا من وبم رو آپ کنم بدونه میرم بخوابم تا خودشم بره.اونی که حاضرم جلوی پاش قربونیم کنن هر چند اونم بعضی وقتا بد پا رو دلم گذاشته اما ارزش بقیه کاراش اینقدر زیاده که یه تار موهاش رو با تموم دنیا عوض نمیکنم.بغل

پی نوشت خیلی خیلی خیلی...... مهم:امروز جدای از شوهرک که طبق معمول از پ.ش طرفداری کرد از مادر و آبجی و داداشی خیلی ممنونم که مرحم یا مرهم(از دونقوز آباد که مدرک الکی بگیری سوادت بیشتر از این قد نمیده دیگه) دل من بودن.امروز اگه یکی از اینها نبودن به جنون کشیده میشدم.هر کدومشون میخواستن از اون یکی پیشی بگیرن واسه کمک به من و امروز از ته دل از خدا تشکر کردم که هر چند بعضی مواقع از هم دور می افتیم باز هم تو سختی پشت همیم.خیلی دوستتون دارم.خیلی.مامانی ممنون که با همه خستگیت اومدی دنبالم و خواستی ماشینت رو در اختیارم بذاری.داداشی ممنون که تا زنگ زدم گوشیو سریع برداشتی و خواستی همون موقع بیای.مثل اونشبی که اومدی ۲ ساعت تمام وقت گذاشتی و کولرمون رو سرویس کردی که انگار تازه از مغازه آوردیمش و مخصوصا آبجی گلی که امروز اینقدر منو خندوندی که تا حالا نخندیده بودم .

دوستای عزیزم التماس دعای ویژه واسه عزیزام ازتون دارم.امیدوارم خدا امیدهای زندگیم رو همیشه با تن سالم کنارم نگه داره و همینطور برای شما و عزیزانتون

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 2:30  توسط خانوم خونه  | 

دعوای خانومکی و شوهرکی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 0:38  توسط خانوم خونه  | 

مادر شوهر رو چیکار باید کرد؟

سلام سلام.حوصله مقدمه چینی ندارم.از شوهرک هم عذر می خوام ولی این مامانت منو کشششششششششششششششششششتتتتتتهههه

راستش از وقتی شوهرک رفته این مامانش یه کارایی میکنه کفر آدم در میاد.شایدم زیاد مهم نباشه ها اما خوب من اعصاب مصاب ندارم.حالا که فکر میکنم میبینم وجود شوهرک نعمتی بوده.شاید اگه من تا حالا زیاد با مامانش مشکل نداشتم بیشتر بخاطر شوهرک بوده.الان هم هر چند باهاش مثل سابق هستم و به روی خودم نمیارم اما خوب از درون دارم داغون میشم.حدس میزنم شوهرک خیلی از حرف ها رو زیر سیبیلی رد میکرده اما الان من و م.ش هستیم در مقابل هم

یه چند تا از کاراشو بگم هر چند گره ای باز نمیشه اما خوب شاید دلم خنک شه.نمی دونم چه ربطی داره اما خوب چیکار کنم.به  کی بگم؟

اوناییش که یادم میاد

۱-من بدبخت عادت دارم هر وقت غذایی چیزی درست می کنم میخوام به مامانم یا م.ش بدم میگم یه ذره ست.قابل شما رو نداره.خلاصه این یه ذره همیشه تو دهنمه.یه شب افطار دعوت بودم خونشون.گفت مامانت نیست این غذا رو هم ببر واسه داداشت تنهاست یا زنگ بزن بیاد ببره.من بخت برگشته هم زنگیدم گفتم لطف کردن یه ذره غذا گذاشتن بیا ببر.نذاشت جمله من یا تلفنم تموم شه زود رو به پدر شوهرک:ههه میگه یه ذره.خلاصه منم بعد اینکه کلی رنگ برنگ شدم کلی دلیل آوردم که بخاطر تکه کلام خودمه و شما به بزرگواری خودتون ببخشید.خلاصه از اون روز دیگه به تک تک جملات من حساس شده.زنگ زدم میگم امروز دخملی رو ندیدید اگه دوست دارید بیارمش یه نیم ساعت پیشتون.م.ش:ههه اگه دوست داریم؟نه دوست نداریم(تو دلش حتما:تو اینقدر احمقی که ما که قربون صدقه اش میریم نمی فهمی دوستش داریم یا نه؟).منم طبق معمول به روی خودم نیاوردم گفتم پس حتما میارمش و باز من احمق:اگه دوست دارید و جایی کار ندارید دخملی رو می خوام ببرم شهر بازی بیایید.م.ش:ههه نه دوست نداریم و باز هم من خر خر خر خوب پس چه ساعتی بریم؟

۲-بعد از ۹ سال که دوستم رو ندیدم و فروردین امسال به عروسیش دعوت شدم زنگید گفت اومدم(کیش زندگی میکنه)میخوام بیام ببینمت.با اینکه تولد ۱۰ ماهگی دخملی بود اصرار کردم حتما بیاد و چون می دونستم آدم اجتماعی هست با وجود م.ش منزل ما مشکلی نداره.خلاصه موقع خداحافظی چون برادر و پدرش نیومده بودن طبق تعارفات ایرانی با مامانم و برادرم رفتیم پایین تا تعارف کنیم باید بالا یا دفعه بعد با هم بیان و یه مقدار این غیبت طولانی شد.دیدم پ.ش داشت دیگه با ماشین میومد بیرون که تا ما رو دید برگشت و بعد چند دقیقه که رفتیم دیدم پایین ایستادن و با عجله گفت من ظرفامو برداشتم و فقط دویدم و اومدم پایین.زودی دخملی رو هم تحویل داد و دبدو که رفتیم.حالا من باید احساس شرمندگی کنم؟این همه تا حالا بهشون سرویس دهی کردم آخرش این.حالا یه بار اینجوری شد.

۳-پ.ش:چپ و راست میاد ومیره هی به دخملی میگه چه پسری.چه آقایی شده واسه خودش.حالا یه بار-نه-دو بار-اشتباه میشه نه هر دفعه هر دفعه و م.ش  در ادامه اشتباهات لفظی پ.ش:باید یه پسر هم بیارید.حالا نه خیلی داره کمک میکنه.هیچوقت یادم نمیره روزی که سونو کردیم و مشخص شد که یه جوجه دخمل داریم از خوشحالی نمیدونستیم چکار کنیم مخصوصا شوهرک که دختریه اونوقت م.ش:حالا شایدم دکتر اشتباه کرده باشه.همیشه میگفت ما از بس زیاد دختر داشتیم تو فامیل و هممون دختر بودیم دلم پسر میخواست و چند وقت بعد از افاضاتشون یادشون اومد که نه من پسر می خواستم چون می گفتم اگه دختر زشت گیرم بیاد چه جوری شوهرش بدم(همون جوری که بابات شوهرت....)

۴-تو قسمت ۲ توضیح دادم واسه بدرقه رفتیم بیرون.خلاصه تو این فرصت کل خونمون بازرسی شد توسط م.ش و از اونجایی که همیشه زیاد حرف میزنه خودشو لو داد امروز.م.ش:چه خبر؟من خاک بر سر:هیچی.اینقدر خسته بودم نتونستم خونه رو (بعد از مهمونی دیشب-تولد ۱۰ ماهگی)مرتب کنم.م.ش:وای اینقدر دلم می خواد بیام این کمدتون(کمد اتاق خوابمون)که درش بسته نمیشه رو لباساشو خالی کنم مرتب بچینم و من خاک بر سر:عرض کمد کمه لباس آویزون کردیم درش بسته نمیشه(قابل ذکره من بعد ۴ سال هنوز حمام خونه م.ش رو ندیدم)

۵-روزی که میخواستم دخملی رو ببرم شهر بازی و با م.ش همانگ کردم گفت باشه ما فلان ساعت آماده ایم.حالا همیشه میگفت میایم دنبالت(هر وقت مجبور بودم مهمانی اجباری برم.مثلا خونه مادر بزرگ شوهرک).حالا این دفعه چون ددر بچه خودم بود باید دنبالشونم میرفتم.دیگه داشتم می ترکیدم به مامانم گفتم.اونم که اصلا به حرف توجه نمیکنه بیشتر حرص میخورم.گفتم شاید اشتباه کردم اما یه ساعت بعدش که م.ش زنگ زد و گفت میخوای با ماشین ما بریم؟فهمیدم که نخیر اشتباه هم نکردم.گفتم نه ممنون من الان خونه مامانمم میام دنبالتون.بیرونم دیگه.

۶-پ.ش رفته بود ۳ روز مسافرت و م.ش بسیار قاط زده بود. فردای عید فطر بود و خاله دخملی اومده بود و هر وقت هم خواهرم میاد مامانمم میاد که با هم باشیم.۵ شنبه که م.ش ساعت۳۰/۹شب اومد خونمون.جمعه هم که عید بود ما رفتیم خونشون.فردای عید ساعت ۱۲ ظهر زنگ زده به گوشیم و طبق معمول: وا خواب بودی؟من:بله.م.ش:من تو راه پله هاتون هستم.من:تشریف بیارید مامانم اینا بیدارن.م.ش:نه رفتم.من:خواهش میکنم.لطفا.مامان اومده دم در و م.ش لجباز:نه رفتم.ساعت ۴ شد.زنگ زدم میگم پس قرار بود عصر تشریف بیارید و م.ش:گفتم شاید می خواید چرت عصرتون رو بزنید و من(البته در درون )و در روی مادر شوهرکنه خواهش میکنم تشریف بیارید و من روزی هزار بار از خدا می خوام که به پ.ش عمر طولانی بدهد وگرنه  در نبود پ.ش فاتحه زندگیم خونده ست.

دیگه حوصله ندارم.بازم هست اما خوب فعلا حضور ذهن ندارم بعلاوه اینکه دخملی امشب زود خوابیده منم باید زود بخوابم چون فردا از اون روزای سحر خیزیه.این چند روز هم که به لطف مادر شوهرک و برادرش صبح ها خواب راحت ندارم.می دونه من و دخملی شب ها دیر می خوابیم و از اون ور تا ظهر خوابیم ها زنگ میزنه میگه  وا خدا مرگم بده خواب بودی؟من با اینا چیکار کنم آخه

پی نوشت:راستش دیدم بی انصافیه که وقتی ناراحتم همه چی رو زیر سوال ببرم.من قدر دان زحمات و خوبی های م.ش و پ.ش هستم.تا حالا بارها گره از کارهای ما باز کردن و ما ازشون ممنونیم اما خوب کاش یه سری کارها رو انجام نمی دادن تا مصداق (البته بلا نسبت) مثل گاو 9 من شیر بشن.بهر حال باز هم متشکریم.(خانومک-شوهرک-دخترک)

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 1:30  توسط خانوم خونه  | 

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

سلام.از اوضاع روحیم نپرسید که طبق معمول خوب نیست.این همه وقته که شوهرک رفته اما تازه همش یه هفته شده.هر وقت اینجاست عقربه های ساعت انگار دنبال هم گذاشتن.زمان سریع میگذره و میره و من مدام افسوس لحظات از دست رفته رو می خورم اما وقتی نیست انگار به عقربه ها وزنه آویزون کردن.کلی میگذره اما تازه یک دقیقه ست که گذشته

چیکار کنم جنبه عشق و عاشقیت ندارم؟دلم شوهرک درسته می خواد نه تلفنی و چتی.کاش میشد از روش یه چند تا کپی بزنم پیشم نگه دارم هر وقت نیست یکیشو رو کنم.

آخی دیشب وب کم داد هنوز همون شکلی بود.آخه هر وقت از ماموریت میاد یه شکل دیگه شده کلی هم مودب.منم یه عالمه سوال ازش می پرسم ببینم خودشه یا نه.اگه سر بلند از بین اون همه سوال بیرون بیاد اونوقت جایزه اش یه ماچ مالی آبدارهFree Smiley Courtesy of www.millan.net اما خدا نخواد یکیشو اشتباهی جواب بده کلی قسم و آیه اش میدم تو رو خدا خودتی یا شوهرک اصلیه رو اونجا گروگان گرفتید.

چرا لبخند می زنی؟.ابدا شوخی نمی کنم همش عین حقیقته.چیکار کنم دیگه اینم از عواقب فیلم ترسناک دیدنه.

حتما دوستی خاله خرسه رو تا حالا ده ها بار شنیدید.البته بلا نسبت مادر شوهرک حالا شده قضیه من و مادر شوهرک.من کلا راحت نیستم زیاد برم مهمونی.همش فکر می کنم صاحب خونه فکر نکنه اومدم پلاس شم و مفت خوری کنم.حالا این مامان شوهرک هم هی میگه اطار تشزیف بیارید.منم اصلا راحت نیستم و واقعا نمی دونم چکار کنم.منم تا حالا دوبار افطاری دادم اما با وجود دخملی و دست تنهایی یه ذره سخته.البته مامانم کمک می کنه اما چون همیشه عادت دارم همه مسولیت رو به عهده بگیرم و سعی کنم همه چیز مرتب باشه و کم نذارم یه ذره سختم میشه.

نمی دونم چکار کنم تا متوجه گذشت این ۳ ماه نشم.راستش هیچ دوستی هم برای رفت و آمد ندارم.یعنی داشتما اما خوب متاسفانه از دوست شانس نیاوردم.منم کلا دور دوست و دوست یابی رو خط کشیدم.دوستان وبلاگی خوبی دارم اما خوب کسی که بتونم باهاش درد و دل کنم یا رفت و آمد کنم ندارم.مامانم یه اعتقادی داره میگه وقتی کسی گره از مشکلت باز نمیکنه برای چی همه چیز زندگیت رو براش رو میکنی؟هر چند خودش دقیقا برعکس باورش عمل میکنه اما من فکر می کنم خرف بدی نزده واسه همین همه چیز رو توی خودم میریزم یا نهایتا به شوهرک میگم.حالا هم که شوهرک دور شده واقعا داره بهم فشار میاد.هر چند خانواده ها هستن اما خب هر گلی یه بویی دارهFree Smiley Courtesy of www.millan.net.

از دیگر مشکلات،خانه همچون طویله ام میباشد.اینقدر انرژری روحی ندارم که انرژی جسمیم رو هم تحلیل داده و واقعا نمی دونم از کجا برای نظافت شروع کنم.خلاصه اینکه اینجا شتر با بارش گم میشه.مامانم همش میخنده میگه یادته یه مو رو زمین می افتاد کل خونه رو تی میکشیدی؟بنده هم که رویی برام نمونده چاره ای ندارم جز اینکه سرمو پایین بندازم و از خجالت بسیار لپامون گلی بشه. حالا دیگه خیلی هنر کنم هر دو روز یه بار ظرفا رو کف بزنم و بذارم تو ماشین تا آب بکشه.آخه من کلا قرص ماشین ظرفشویی رو قبول ندارم یه جورایی حس می کنم گربه شویی می کنه.نمی دونم شاید اینم از وسواس ناشی میشه.تازگیا عادت کردم تو همه چیز دامستوس میریزم.همه لباسا رنگشون پریده.

 دختر عمه شوهرک هم زایید.یه دخملی.نمی دونم واسش چی ببرم.خودش واسه دخملیم یه دست لباس آورد(تاپ و دامن پلیسه+ژاکت).چقدر کادو خریدن سخته.اصلا همه چیز این دنیا سخته.یه خاطره جالب هم بگم.دختر عمه شوهرک چهار ماهش که بود اومدن عید دیدنی خونه ما.خلاصه بحث شد و گفتیم نمی دونی جنسیتش چیه؟گفت نه.۱۲ بدر که رفتیم باغ عمو شوهرک اومد گفت رفتم سه بعدی گفتن دخمله.منم محض خود شیرینیبه مادر شوهرک گفتم دخمله ولی از من نشنیده بگیرید.خلاصه یه روز عمه شوهرک زنگیده بود به مادر شوهرک.مادر شوهرک هم اومده بود بگه نرفتید سونو گرافی بگن چیه؟گفته بود نرفتید سونو گرافی بگن دختره؟

دقت کردین از همه دری حرف زدم .شوهرک میگه زیاد ننویس از حوصله خواننده خارجه.گفتم آخه تو بگو کی اینجا میاد بخونه؟میگه وب در پیت تار عنکبوت بسته خودتو نمی گم.وب دخملی رو میگم.حالا خداییش اگه کسی اومد خوند نظر هم بذاره یه ذره این مماخ شوهرک به قول یه نفر جغزاله ـــحرف ج رو با ضمه بخونید و روی حرف غ علامت ساکن بذاریدـــ(جزغاله) بشه

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 16:59  توسط خانوم خونه  | 

در هم بر هم های ذهن آشفته من

سلام.طاعات و عبادات همه قبول باشه.جون خدا ما رو هم دعا کنید و از قلم قلب مهربونتون نندازید.اصلاْ حالم خوب نیست.البته تقریباْ عادت دارم همه چیز اطرافم اونجوری که میخوام پیش نره و نباشه.شوهرک راست میگه تقصیر خودمه از بس اطرافیان و زندگیشون بیشتر از خودم و زندگیم برام اهمیت دارن و این دقیقا برای دیگران برعکسه.هر چی شوهرک میگه خانواده تو الان من هستم و جوجه فرشته و خودت توی این گوش های مبارکم فرو نمی ره.چیکار کنم نمی تونم بیخیال باشم.مثلاْ یه دو هفته پیش حال مامان شوهرک زیاد سر جاش نبود به اندازه ای که من تو هول و ولا افتادم این شوهرک عین خیالش نبود.(هر چند اوایل با هم کنتاکت زیاد داشتیم اما برای حفظ زندگی هامون از مواضعمون کوتاه اومدیم و خب طبیعتاْ الان خوشحال تر زندگی میکنیم و الان هم اگه چیزی پیش بیاد من به شخصه چشمم رو میبندم و سعی می کنم به موضوع فکر نکنم)

بنده:شوهرک میخوای ببریمش بیمارستان؟

شوهرک:نه بابا غذا نخورده ضعف کرده(البته جلوی مامانش محض آبرو داری خیلی اصرار کرد ببردش دکتر)

بنده:میخوای شب بیاریمش خونمون؟

شوهرک:آخه چیزیش نیست که.آمپول زده.غذا بخوره خوب میشه

و این داستان باز ادامه داشت(راستش من خیلی می ترسم یکی حالش بد شه.همش از دور از جون شدن اطرافیان ترس دارم.برام مهم نیست کی باشه.فقط باید زود خوب شه.حتی خودم.یادمه فردای روزی که نی نی به دنیا اومد اومدیم خونه شب با اون اشمک بخیه زده افتادم به نظافت آشپزخونه)

حالا فکر کنید با این اوصاف به من میگه زندگی خودتو بچسب.(خیلی هم ناراحتم ها.این اخلاقم باعث شده که شوهرک با وجود تعدد مقالاتش تو ژورنال های مختلف فکر رفتن به خارج رو هم از سرش بیرون کنه.این شوهرکم با این زن گرفتنش)

و اما موضوعات دیگری که اهمیت نسبتاْ کمتری دارن ولی باز هم ذهنم رو اذیت می کنن غذا نخوردن جوجی و ماموریت قریب الوقوع شوهرک و پیشنهاد جدید کاریش و کوتاه اومدن شوهرک از موضع ممنوعیت کاری بنده ست و رزومه ای که از طرفی دوست دارم مورد بررسی قرار بگیره و واسه مصاحبه دعوت بشم و از طرفی هم دلم میخواد بین اون همه برگه گم بشه

فعلاْ حوصله توضیح هیچ کدومشون رو ندارم که چرا اذیتم می کنن.اینقدر از نظر روحی آشفته ام که دلم میخواد یه گوشه بشینم.حتی نمی تونم فکر کنم.

وسواسم زیاد شده.دقیقاْ از اولین نماز قبل از افطار ماه رمضون دو سال پیش بود که توش شک کردم.بنده خدا شوهرک که باید همیشه عین یه مامور واسته نماز خوندن منو نگاه کنه تا به دور سوم چهارم کشیده نشه.تو رو خدا خیلی واسم دعا کنید.البته بیشتر از من برای اطرافیانم که زندگی شادی داشته باشن تا منم به آرامش برسم.واستون روزهای رنگی قشنگی رو آرزو میکنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 1:51  توسط خانوم خونه  | 

تب ج ن گ

سلام سلام.داستان این عنوان از اونجایی شروع میشه که خانومها معمولا غصه چیز پیش نیومده رو می خورن و کلا بیشتر از آقایان به آینده مبهم اهمیت میدن.خوب منم یه خانومم و قاعدتا از این موضوع مستثنی نیستم.جونم براتون بگه از وقتی که شوهرک از خرید خونه منصرف شد و دید با این پولا نمیشه کاری کرد زد به اون دنده و گفت می خوام هر چی در میارم خرج کنم از زندگیم لذت ببرم.(البته ما کلا از این شعار ها زیاد میدیم ولی خوب به موقع خرج می کنیم و هر وقت لازم باشه یه کمی هم سعی می کنیم پس انداز برای کوری و پیری داشته باشیم.البته خیلی مواقع هم اگه چیزی بمونه پس انداز میشه) خلاصه چند وقت پیش شوهرک گفت می گم خانومک نظرت چیه ماشین رو عوض کنیم؟منم که طبق معمول عادت به تغییر اوضاع ندارم گفتن خوب این که داره کارمون رو راه میندازه بیچاره تا حالا هم که خرجی برامون نداشته(من به این ماشینه عین بچم نیگا میکنم.آخه یه یه دو ماه بعد ازدواجمون به جمعمون اضافه شد.مخض اطلاع اسمشم هوشنگه)خلاصه از شوهرک اصرار و از بنده انکار.خلاصه بعد از کلی تلیت کردن مخ بنده توسط شوهرک گفتم حالا چی میخوای؟گفت ۲۰۶.گفتم اومدیم و ۴ روز دیگه یه دوچرخه واسه نی نی خریدی خواست ببره پارک.کجاش میذاری؟گفت می ذارم رو بار بند.منم نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم اومدیم و ج ن گ شد کلی باید اثاث جمع کنیم من تو کجاش بذارم؟گفت رو باربند.گفتم خوب اگه یه ماشین صندوق دار داشته باشیم هم باربند داریم هم صندوق.گفت خوب یه گاری بهش وصل می کنم.منم طمع کار گفتم اونجوری هم صندوق داریم هم باربند و هم گاری.شوهرک گفت نه بابا از این خبرا نمیشه.گفتم آدم باید عاقبت اندیش باشه.۳۰ سال پیش کی فکرشو میکرد؟مامانم تعریف میکنه میگه دم در بودیم یهو یه موتوری اومد گفت چی نشستید پاشید ج ن گ شده.مامانم از اون موقع ها یه چیزایی تعریف می کنه که مو به تن آدم سیخ میشه.یه معلم داشتیم همچین با آب و تاب از ج ن گ تعریف میکرد حالا خوبه اصفهان هیچ خبریم نبوده.ما چی بگیم که تو اوجش بودیم و انبار مهمات چند تا خیابون بالاتر خونمون ترکید و اهواز با دود یکسان شد.حالا اون وسط مامانم منو داداشم رو هم به دنیا آورد منم فرصت طلب میگم تو نگفتی آذوقه و شیر خشک گیر نیاد من بمیرم؟یاید بیشتر از بقیه به من محبت کنی .خلاصه بنده چون بچه ج ن گم یه لیست چ ن گ آماده کردم که اگه غافلگیر شدم خدای نا کرده دست مبارک  تو حنا نمونه و سریع السیر مایحتاج رو جمع کنم برم جای امناز دفاع هم که خبری نیست.ولی خداییش خدا بیامرزه شهیدای ج ن گ رو(البته آمرزیده و الان تو بهشت دارن به حال ما آدمای غافل تاسف میخورن)که به معنای واقعی کلمه جونشون کف دستشون بود و رفتن تا از ما دفاع کنن.روحشون شاد

خلاصه حالا می گید چیکار کنیم؟با هوشنگ بسازیم یا یه دل آزار کهنه بجاش بیاریم؟راستش من زیاد اهل قر و فر نیستم اما بر عکس شوهرک و مخصوصا مامان شوهرک همیشه باید در حال آپدیت کردن باشن.مثلا شوهرک گیر داده تی وی سه بعدی بگیره اما من معتقدم همین که داریم خوبه دیگه.کارمون هم راه میندازه.شوهرک معتقده من هیچ وقت پیشرفت نمی کنم چون همیشه به شرایطی که دارم راضیم.خلاصه حالا اینا رو ول کنید اگه اون اتفاق بده بیفته بعد شیر خشک گیر نیاد من واسه نی نی چیکار کنم؟غذای درست حسابی هم که نمی خوره.خدایا به نی نیم رحم کن

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 0:55  توسط خانوم خونه  | 

بیستمین سال تنهایی مامان

سلام بابای من.پیش خدا خوش میگذره؟.امسال هم خداحافظ.با امروز درست ۲۰ ساله که رفتی.رفتی و با رفتنت از دست این روزگار و مردم نا مهربونش راحت شدی.رفتی و ما ها رو اینجا جا گذاشتی.اصلاً ما رو یادت میاد؟دلم خیلی گرفته.می خوام باهات دعوا کنم.نمی تونم قبول کنم اینقدر راحت همه چیز رو رها کردی.دلم از دستت پره.اگه بودی اگه می موندی دنیامون یه جور دیگه بود.حتماً همینطور بود.حداقلش این بود که مامان دیگه تنها نبود.اینقدر دلم میخواد یکی بیاد جاتو بگیره که از رفتنت پشیمون بشی.

از آخرین باری که فرشته ها آورده بودنت روی زمین تا اومدم زیر زبونت رو بکشم اونجا چه جوریه دیگه نیومدی پیشم.اومدی بگی یهو اون فرشته گندهه اومد گفت وقت رفتنه.تو هم یهو لاغر و تکیده شدی.مثل مومیایی ها.یهو بوی مرده ها مشامم رو پر کرد و از خواب پریدم.نمی دونم من تنبیه شدم یا تو که دیگه نیومدی.آخرین بار هم که اومدی تو خواب مامان بجای اینکه تولد نوه ت رو تبریک بگی یه حرفی بهش زدی که هنوز یاد آوریش تنمو می لرزونه.اگه دست به مامانم بزنی دیگه همین یه فاتحه نصفه نیمه رو هم برات نمی فرستم.

آخه چرا رفتی؟چطور دلت اومد؟آخه پست و مقام اینقدر ارزش داشت که زندگی هممون رو واسش گذاشتی؟چه فرقی میکرد رییس محترم باشی یا یه کارمند دزد؟کاش اینقدر پا پیشون نمی شدی.اگه بد بودی الان بودی.کاش بد بودی.خیلی بد.اگه بودی مامان اینقدر زجر نمیکشید.تنهایی سه تا بچه نیم وجبی رو به دندون نمیکشید و بزرگ کنه.وقتی وسط خیابون حالش بد میشد بجای اینکه شوهرش به دادش برسه مردم به دادش نمی رسیدن.وقتی واسه درمانش میرفت بجای اینکه تو کفشاش رو جلوی پاش جفت کنی خودش مجبور بود با اون حالش تا خونه تنهایی بیاد.هر چند بعداً من و آبجی بزرگه سعی کردیم جاتو پر کنیم اما دیگه دیر بود.خودت می دونی هر گلی بوی خودش رو داره.دوست داشتم وقت ازدواجم بجای اینکه روحت تو مجلس حاضر باشه دوشادوش مامان می ایستادی و برام آرزوی خوشبختی می کردین و من هم احترام بیشتری از جانب بعضیا دریافت میکردم.البته طبق معمول مامان جورت رو کشید و داداشی هم اشک شوق ریخت.از اوضاع اون دوتای دیگه هم که خبر داری.حالا دیدی با رفتنت ما رو نابود کردی؟

ناراحت شدی؟خیلی دیره آقا.عشق پدر فرزندیت یادت میاد؟عکستو ببین.چطور با این نگاهی که داشتی اینقدر بی دغدغه رفتی؟

بابایی مهربونم تو رو خدا به دل نگیر.خیلی دوستت دارم.به خدا خیلی دلم به درد اومده.هر وقت یادت می افتم حس مس کنم انگار همین دیروز یتیم شدم.نمی تونم رفتنت رو باور کنم.هر وقتت یاد روزی که بردیمت زادگاهت تا واسه همیشه ازت خداحافظی کنیم می افتم.یاد مامان که پیشت بود تا لحظه آخر تو آمبولانس لعنتی که داشت تو رو واسه همیشه ازمون جدا میکرد.وقتیکه خودش رو انداخت تو بالین همیشگیت.وقتی که ترس تمام جونمو داشت میگرفت و فکر کردم مامان رو هم با خودت می خوای ببری.این کابوس حقیقی هیچوقت رهام نمی کنه.خودت میدونی این کابوس رو خودت واسمون رقم زدی؟چطوری دلم از دستت پر نباشه؟برو به سلامت.امسال هم خداحافظ

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 17:23  توسط خانوم خونه  |